در گذشته هاي بسيار دور وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده خسته تر و كسل تر از هميشه همه از پيشنهاد او شاد شدند مي گذارم همه رفتند تا جايي پنهان شوند . خيانت درون انبوهي از زباله پنهان شد هوس بر مركز زمين ديوانگي به 78 رسيد 78ـ79ـ80ـ81ـ.... مي داني كه پنهان كردن عشق كار بسيار سختي است. رسيد عشق پريد و بين غنچه گلي پنهان شد. اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود، چون او تنبلي اش آمده بود كه جايي پنهان شود . ته درياچه پيدا كني برنده اي و بعد به ديوانگي جاي عشق را نشان داد . ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از روي شيطنت كند و با شدت و هيجان آن را در بوته رز فرو كرد ، دوباره و دوباره و...ناگهان با صداي ناله اي باز ايستاد،عشق از پشت بوته ها سر بر آورد و با دستانش كه صورتش را پوشانده بود،از ميان انگشتانش خون بيرون مي زد،او كور شده بود . دیوانگی گفت: ای وای چه کردم؟؟؟ از آنجايي كه هر زخم كوچكي هم در عشق التيام پذير نمي باشد عشق پاسخ داد، هيچ جوري اما اگر مي خواهي كاري كني راهنماي من باش . 


بود فضيلتها و تباهي ها در همه جا شناور بودند.آنها از بيكاري
خسته و كسل شده بودند ، روزي همه فضيلتها و تباهي ها جمع شدند 



ساعت: 16:23
تاریخ: چهارشنبه 8 اسفند1386
