اا بیا یه لحظه فکر کن تو مسافر این قطاری و تو همون مسافری هستی که سرشو از پنجره قطار بیرون اورده و داره اخرین لحظات بودنشو نگاه میکنه،خب اونموقع بزرگترین ارزوت چیه؟بزرگترین غصه ات چیه؟بزرگترین خواستت چیه؟چند تا کار ناتموم به ذهنت خطور میکنه که ارزو میکردی ای کاش تمومش کرده بودی؟چند تا ادم از جلوی چشمات می گذره که ارزو میکردی وقت بود تا یه جور دیگه نگاهشون میکردی و یه طور دیگه دوسشون می داشتی چند تا کار ناتموم،چند تا حرف نگفته،چند تا راه نرفته برات می مونه؟ تو اومده بودی تا یه گوشه ای از این دنیا رو با اندیشه خودت،عشق خودت،حس خودت بسازی.اصلا ساختی؟خب چی ساختی؟یه جور ساختی که توی ذهن بقیه ادما بمونه؟اصلا خوب زندگی کردی؟ادما بیشتر خنده هاتو دیدن یا نه کارت این بود با احساسات ادما اونقدر بازی کنی اشکشونو در بیاری؟بعد از رفتنت دل چند نفر برات تنگ میشه؟چند نفر میگن جاش خالیه؟چند نفر میگن کاش بیشتر پیش ما بودی؟کاش هیچ وقت یادت نره توی دستای تو یه گنج بزرگه پر از لحظات ارزشمند بودنه که اگه تو بخوای و فقط اگه تو بخوای می تونه یه لحظه از اونا،یه کاری با زندگیت بکنه که نه تنها ادمای روی زمین بلکه فرشته های اسمون هم به حالت غبطه بخورن...خب دیگه حالا یه نفس راحت بکش...چون تو مسافر اون قطار نیستی اما معلوم هم نیست بیشتر از اونا وقت برای زندگی داشته باشی...پس تا وقت هست زندگی کن و عاشق باش و عشق را به اطرافیانت هدیه بده دوست من.....
ساعت: 16:20
تاریخ: شنبه 1 اردیبهشت1386

